عبدالله مستوفى

430

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

را مرتجع خوانده و با اين منطق يك بام و دو هواى « 1 » خود ، همه را بخنده آورده بودند ، و در اين ميانه در فشانيهاى راديو تبريز با زبان تركى ، از همه مضحك‌تر بود كه بفدائيها و قزلباش‌هاى خود ايلات جنوب را مىترساند ، و الدرم بلدرم ميكرد . در همين روزها بود كه بالاخره ، عده‌اى از آزاديخواهان گرد هم جمع شده دواى درد كشور را تشكيل حزب مقتدرى تشخيص داده ، و به تدارك مقامات اين كار پرداختند . آقاى احمد قوام نخست‌وزير هم ، كه يا از هدايت حزب توده مايوس شده و يا چنان كه در سابق اشاره كرده‌ام ، آنها را باندازهء لزوم بجامعه شناسانده بود ، از تمايل خود نسبت به آنها دست برداشته و رهبرى اين حزب جديد را پذيرفت ، و روز جمعهء 28 تير در سالون شهردارى تهران تشكيل حزب دمكرات ايران رسما اعلام شده عدهء زيادى از هر طبقه و رسته و دسته در شعبات اين حزب اسم‌نويسى كردند . در تمام شهرهاى ايران البته غير از آذربايجان و خمسه ، شعبه‌هائى از اين حزب دائر و مردم كه از رفتار ناهنجار حزب توده عصبانى

--> ( 1 ) - ميگويند زن شوهر مرده‌اى يك پسر و يك دختر داشت . و اين پسر و دختر زن و شوهر هم داشتند و شوهر دختر هم داماد سرخانه بود . خانه چندان وسعتى نداشت و اين دو زن و شوهر و مادر ، در تابستان مجبور بودند در يك بام بخوابند ، ارادت مادر زن بداماد امر طبيعى است ، مخصوصا اگر مادر زن بىشوهر باشد . مرحوم ميرزا جعفر برادرم ميگفت ، اگر زن بىشوهر دختر شوهردارى داشته باشد حاجتى به شوهر ندارد و همان تمايل داماد بدخترش براى او كافى است و كيف‌كشى دخترش را پاى خود حساب كرده و شنگول است . اما عروس بدبخت چون بالاخره قائم‌مقام خانم بزرگ خواهد شد هرقدر هم مطيع و خوب باشد مادر شوهر نسبت به او به نظر مدعى نگاه كرده هيچوقت دلش با او صاف نخواهد شد . بارى اين خانم بزرگ عادت داشت كه شبها هروقت بيدار ميشد ، در اين بام كه خوابگاه مشترك بود سرى به دختر و پسرش بزند . عروس گذشته از اينكه تازه به خانه آمده و هنوز سال عسل را بپايان نرسانده بود خوشگل و بسيار خوش‌اندام بود و پسر او را تنگ زير ميگرفت و در آغوش خود ميفشرد و برعكس دخترش كه از حيث وجاهت و اندام چنگى بدل نميزد و هفت هشت سال هم بود كه داماد با او هم‌بستر و بالين و از هاج هوس افتاده بود و البته دورى و دوستى را بر اختلاط و امتزاج زياد ترجيح ميداد و دور از خانم ميخوابيد كه خواب آشفته نبيند . خانم بزرگ هم اين وضع را هرشب در ضمن سركشى به پسر و دختر ميديد و خون مىخورد و به روى خودش نمىآورد تا بالاخره يك شب طاقتش طاق شد ، وقتى بالاى سر پسر و عروسش رسيد آنها را بيدار و بعروسش خطاب كرده گفت ؛ هوا گرم است ، اينقدر تو دل همديگر نرويد ، ناخوش ميشويد . وقتى بالاى سر دختر و دامادش رفت خود با دست خود آنها را بهمديگر چسباند و گفت ، دخترم ! شوهرت سرما مىخورد ، حالا كه احتياط نكرده و بالاپوش محكم‌ترى همراه نياورده‌ايد لامحاله خودت را بشوهرت بچسبان كه گرم شود . عروس كه هنوز دوباره بخواب نرفته بود بىاختيار گفت : قربان برم خدا را * يك بام و دو هوا را اين سر بام گرما را * آن سر بام سرما را